سه‌شنبه ۲۶ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

چشمان تو گل آفتاب گردانند / شعر خوانی ۲




ساعت پنجُ سیُ پنج دقیقه صبح :
پنجاه به پنجاه ،
نه خوبم نه بد !
چای که درست کردم ،
برایت ادامه نامه را خواهم نوشت ! آنای من !
... خب ؟ حالا تو خوابیده یی کودکانه وُ مظلوم !
تلوزیون بسکتبال نوین پخش می کند ،
بین شیکاگوبورس و فیلادلفیا !
از رقابت های جام ام . بی . ای آمریکا !
از آمریکا گلایه ای نمی شود داشت ،
آن ها حق وتو دارند ،
به همین خاطر جایگزینی مایکل جُردن
با لنگستون هیوز کار عجیبی نیست !
از فرانسه نومیدم که قرن نوزدهم و بیستم ،
مهد زایش مکاتب متعدد هنری ،
در شعرُ نقاشیُ رمانُ کل فرهنگ بود ،
ولی ناگهان قلم ها به دور انداخته شد
و آدامس جای آن را گرفت !
ژان پُل سار تر ،
ژاک پره ور ،
سیمون دوبوار ،
فلوبرُ ویکتور هوگو ...
قهرمانان ملی فرانسه که فخر دوران نیز بودند ،
به پیرسُ هانریُ زیدانُ پلاتینی تبدیل شدند !
به جای دست ها ،
پاها ارزش یافته وُ به سرعت هم پیش می روند ...
طرح این مسئله حساسُ جدی ،
به این صورت کمی عقده یی به نظر می رسد !
منظور این است که قافله سالاران معضلات فکری بشر ،
به این نتیجه رسیده اند که
به جای فکر کردن ، مست کنند !
به جای طرح مسایل فلسفی ،
خوب غذا بخورندُ خوب بدوندُ خوب بخندند...
به جای کافه های روشن فکریُ بحث ها وُ مجادله ها ،
به کاباره ها وُ دانسینگ های مبتذل پناه ببرند !
آیا این چنین است ...
که اگر این چنین باشد ... وحشتناک است !
فکر می کردیم ،
با وجود سازمان های معتبر یونسکو و یونیسف
وسازمانهای معتبر دیگر که به سازمان معتبرملل وابسته‌اند ،
دیده بانان تعادل در جهان خواهند بود !
کار به جایی رسیده است که ترک های ترکیه ،
حاضرند پول زندگی هزار ناظم حکمت را
برای خرید یک وزنه بردار به تربیت بدنی یشان تقدیم کنند ،
با حقوق ماهانه خدا تومن ...
تا از قافله بورس عقب نمانده باشند ،
در کسب امتیازهای ملی !
غرضی نیست !
مرضی نیست !
حسادت نمی کنم !
به خداوندی خدا منظورم ارزانی اندیشه است
و بی اعتباری فکر !
یعنی پاسپورتی که بدون آن ،
کلاغ ها هم به جمع خود راهمان نمی دهند !
گرایش به ورزش – به عنوان یک روش سالمُ سالم ساز
برای زدودن تنش ها از جان خسته وُ نومید –
شاید که عاقلانه ترین تصمیم باشد ...
پس از این مبحث می گذریم تا نامه ی دیگر
که در حدُ اندازه های این گرایشُ گزینه باشد !
شاید بیلیارد برای مردم سوییس که در اوج رفاه
بیشترین آمار خودکشی را دارند ،
بهتر از خواندن رمان سقوط آلبر کامو باشد !
دانشگاه هاروارد در برابر فیفا وُ فیلا کم آورده است !
سانترهای دیوید بکهام ،
از طرح بود و نبود شکسپیر قابل تأمل تر شده است !
ظاهرا هنوز سنی از عمر بشر نگذشته است !
هنوز در حال تجربه ییم !
هیجان آدم را می کُشد
و جویدن آدامس از سکته جلوگیری می کند !
فرار از فلسفه وُ اندیشه ،
خود فلسفه ی جدیدی ست که تازه راه افتاده است !
شاید ...
ساعت ششُ دوازده دقیقه است !
چشمانم تار می بینند !
برای خودم چای می ریزم ،
تا هوشُ هواسم را متوجه کلاغی کنم
که مارا در هییت انجیری خورده بود ...
چاییم را بخورم ...

آنِ من ! روزی که از چاپ مقاله ات حرف می زدی ،
انگشتان لاغرُ ضعیفت گوشه لباست را می فشرد
و نگاهت از سطح ناخدآگاه به بالا می رفت !
همین حالت را هم به وقت شعر خواندن خودم
و گوش دادن تو در تو دیده ام !
بیا یک روز یه قبرستان نیچه برویم
و روی مزار نیچه دو دسته گل بابونه بگذاریم
و بگوییم : ما از دیار زردشت می آییم !
پیامبری که خدایش هرگز نمی میرد !
بدتر از هیتلر بمبارانمان خواهد کرد ،
که آتش مردنی ست !
... چشمانم به زحمت کلمات را تشخیص می دهند !
به سرعت دارم در سیاه چال تکلف سقوط می کنم !
هر چه از نیچه و زردشت نوشته ام پس می گیرم
و به جایش سیگاری روشن می کنم !
تو به جای سیگار پسته بشکن ،
یا آب پرتقال بنوش تا سالم زندگی کنی !
بالشم بوی مرغ مُردار می دهد ،
بالش تو چطور ؟
جمله ی سفر به آلمان ُ رفتن یه قبرستان و
گُل بابونه وُ قبر نیچه وُ حرف های زردشت را خط بزن ...
برایم دعا کن !
چشمان تو گُل آفتاب گرداننند !
به هرکجا که نگاه کنی ،
خدا آنجاست !
هزارمین سیگارم را روشن می کنم ...
پس چرا سکته نمی کنم ؟
نمی دانم

0 نظرات: