شعری از گروس عبدالملکیان
پاهایم در شب راه میروند
سرم در روز گیر کرده
گاهی بلندیِ قد هم دردسریاست
این سوی دیوار باشی و
درختانِ آنطرف چشمهایت را سبز کنند
فقط چشمهایت را...
من دراز به دنیا آمدم
مثل نخ گیجِ بادبادک
مثل کتابهای تاریخ
مثل دیوار چین
که طولانیترین غم دنیاست
و رود نیل
که قرنها بر گونهی آفریقا جاریست
رویایی بودم
که تنها از روزی به روز دیگر ریخت
بیآنکه حتی
موهایش کمی بلند شود
پیراهنش را عوض کند
یا خواب دیگری ببیند
عقربهی ساعت سلام !
من هم به بازیِ تو
به تکهتکه شدن
در ثانیهها و ساعتها
تن دادم.
و اتاقم
حاصلِ تمام تفریقهای جهان شد
برف
گنجشکها را از آن کم کرد
خستگی
رنگهای پیراهنِ تو را...
و آن کشِ بنفش
که یک روز موهای تو را بست
دستبندی بود
به دستهای شعر من
موسیقیِ ظرفها
نُت به نُت کم شد
و بوی برنج سوخته
انگشتِ اشارهای به تنهایی...
سرانجام پردهها تکان خوردند
و پنجره غمی بزرگ را به خیابان انداخت
من حاصل تمام تفریقهای جهانم
مترسکی
در فاصلهی گنجشکها و مزرعه
دوازده طبقه
در فاصلهی تو تا مرگ
فاصلهی میانِ دو شب
فاصلهی پدر با پسرم
که روزی دستهای خونیاش را
زیر شیر آب خواهد شُست
و من از آشپزخانه به کوچه
و از کوچه به جوب خواهم ریخت
سرم در روز گیر کرده
گاهی بلندیِ قد هم دردسریاست
این سوی دیوار باشی و
درختانِ آنطرف چشمهایت را سبز کنند
فقط چشمهایت را...
من دراز به دنیا آمدم
مثل نخ گیجِ بادبادک
مثل کتابهای تاریخ
مثل دیوار چین
که طولانیترین غم دنیاست
و رود نیل
که قرنها بر گونهی آفریقا جاریست
رویایی بودم
که تنها از روزی به روز دیگر ریخت
بیآنکه حتی
موهایش کمی بلند شود
پیراهنش را عوض کند
یا خواب دیگری ببیند
عقربهی ساعت سلام !
من هم به بازیِ تو
به تکهتکه شدن
در ثانیهها و ساعتها
تن دادم.
و اتاقم
حاصلِ تمام تفریقهای جهان شد
برف
گنجشکها را از آن کم کرد
خستگی
رنگهای پیراهنِ تو را...
و آن کشِ بنفش
که یک روز موهای تو را بست
دستبندی بود
به دستهای شعر من
موسیقیِ ظرفها
نُت به نُت کم شد
و بوی برنج سوخته
انگشتِ اشارهای به تنهایی...
سرانجام پردهها تکان خوردند
و پنجره غمی بزرگ را به خیابان انداخت
من حاصل تمام تفریقهای جهانم
مترسکی
در فاصلهی گنجشکها و مزرعه
دوازده طبقه
در فاصلهی تو تا مرگ
فاصلهی میانِ دو شب
فاصلهی پدر با پسرم
که روزی دستهای خونیاش را
زیر شیر آب خواهد شُست
و من از آشپزخانه به کوچه
و از کوچه به جوب خواهم ریخت
1 نظرات:
غلامه ادبتم داداش..حرف نداری
ارسال يک نظر