سه‌شنبه ۲۴ مهٔ ۲۰۱۱

رویای ریز‌ ریز/ شعر خوانی ۱






شعری از گروس عبدالملکیان

پاهایم در شب راه می‏روند
سرم در روز گیر کرده
گاهی بلندیِ قد هم دردسری‏است
این سوی دیوار باشی و
درختانِ آن‏طرف چشم‏هایت را سبز کنند
فقط چشم‏هایت را...
من دراز به دنیا آمدم
مثل نخ گیجِ بادبادک
مثل ‏کتاب‏های تاریخ
مثل دیوار چین
که طولانی‏ترین غم دنیاست
و رود نیل
که قرن‏ها بر گونه‏‌ی آفریقا جاری‌ست

رویایی بودم
که تنها از روزی به روز دیگر ریخت
بی‏‌آنکه حتی
موهایش کمی بلند شود
پیراهنش را عوض کند
یا خواب دیگری ببیند

عقربه‏‌ی ساعت سلام !
من هم به بازیِ تو
به تکه‏‌تکه شدن
در ثانیه‏‌ها و ساعت‏ها
تن دادم.
و اتاقم
حاصلِ تمام تفریق‏های جهان شد
برف
گنجشک‌‏ها را از آن کم کرد
خستگی
رنگ‏‌های پیراهنِ تو را...
و آن کشِ بنفش
که یک روز موهای تو را بست
دست‏بندی بود
به دست‏‌های شعر من

موسیقیِ ظرف‏ها
نُت به نُت کم شد
و بوی برنج سوخته
انگشتِ اشاره‏ای به تنهایی...
سرانجام پرده‌‏ها تکان خوردند
و پنجره غمی بزرگ را به خیابان انداخت

من حاصل تمام تفریق‏های جهانم
مترسکی
در فاصله‏‌ی گنجشک‏ها و مزرعه
دوازده طبقه
در فاصله‌‏ی تو تا مرگ
فاصله‏‌ی میانِ دو شب
فاصله‏‌ی پدر با پسرم
که روزی دست‏های خونی‏‌اش را
زیر شیر آب خواهد شُست
و من از آشپزخانه به کوچه
و از کوچه به جوب خواهم ریخت

1 نظرات:

bihamta گفت...

غلامه ادبتم داداش..حرف نداری