یکشنبه ۱۷ آوریل ۲۰۱۱

از کابوس تا واقعیت

پرده‌ی اول:
نمی‌دانم کجای دنیا ایستاده‌ام..جمعیت زیادی از مردم بیرون هستند و شعار‌های دموکراسی‌خواهی می‌دهند..ناگهان سمت و سوی شعار‌ها عوض می‌شود. از جمهوری ایرانی و ایران ایران تا جاهای عجیب و غریبی مثل ایرانی نژاد برتر...وحشت می‌کنم. اطرافیانم را می‌بینم که به جمع شعاردهنده‌گان می‌پیوندند...افرادی که می‌دانم واقعا به این شکل از ناسیونالیسم باور ندارند اما به سوی جمع می‌روند...باید کاری کنم...اما هیچ شعاری به ذهنم نمی‌رسد..به این جماعت چه بگویم؟ جمله‌هایی بر ضد تعصبات نژادی در ذهنم می‌آید اما در میان این صداها که نمی‌شود کار فرهنگی(!) کرد...آشفته به میان جمع می‌روم و فریاد می‌زنم: «زنده باد انسان...» با زنده باد انسان دومی از خواب می‌پرم و می‌بینم انگار داشته‌ام واقعا داد می‌زده‌ام که هم‌اتاقی‌ام بیدار شده است...

پرده‌ی دوم:
از وقتی از ایران خارج شدم حسرت یک فوتبال درست حسابی به دلم مانده است. یکی از دوستانم می‌گوید جمعی از ایرانی‌ها در لیگ پایین سالنی برلین تیم داده‌اند. یک بار بیا شاید خوشت آمد. با شوق تمام می‌روم کفش می‌خرم و خودم را به سالن می‌رسانم. بازی با تیم سریلانکا است.
تیم ایران گویا در جدول وضعیت چندان موفقی ندارد و در قعر جدول است. تیمی یکی مانده به آخری سریلانکا است که امروز مقابل آن‌ها بازی می‌کنیم. بچه‌ها خیلی شوق به بردن دارند. دائما می‌گویند:« اگر از این‌ها هم به بازیم که دیگر هیچی.»
مشغول گرم کردن و تمرین می‌شویم تا وقتی که بازی شروع شود. بازی شروع می‌شود و گل‌ها را یکی پس از دیگری می‌خوریم. اما به جای این‌که تیم ارنج عوض کند یا بیشتر پاسکاری کنند فقط به تحقیر تیم حریف می‌پردازند. حتی مربی تایم‌اوت می‌گیرد و می‌گوید:« واقعا داریم از این‌ها هم می‌بازیم؟ از یک مشت سریلانکایی؟ باید این‌ها را ببریم!»
مشخص است که با این‌ حرف‌ها تیمی برنده نمی‌شود. اما بعد از شکست مربی ایران به بازیکنان تیم سریلانکا حمله‌ور می‌شود و دو تیم درگیر می‌شوند.
من فکر می‌کنم داوری که مشکلی نداشت، خشن هم که بازی نکردند، توهینی هم که به ما نشد. پس چرا دعوا؟
یکی از بچه‌ها می‌گوید: «فکر نکنم تیم ایران در هیچ رده‌ای به سریلانکا باخته باشد..!»
می‌فهمم مشکل کجاست..و سریع خودم را به ایستگاه مترو می‌رسانم...بدون حتی خداحافظی...

پرده‌ی سوم:

وطن‌دوستی یعنی نفرت از وطن‌های دیگر- داستانی از برتولت برشت

آقای کوینر لازم نمی‌دید در کشور خاصی زندگی کند.
می‌گفت: «من همه جا می‌توانم گرسنگی بکشم.»

اما روزی از شهری که در آن‌جا زندگی می‌کرد و دشمن آن را اشغال کرده بود می‌گذشت. در این حین یکی از افسران دشمن از روبرو آمد و او را مجبور کرد که از پیاده‌رو به سمت پایین برود. آقای کوینر از پیاده‌رو به سمتِ پایین رفت ولی حس کرد در درونش خشمی علیه این مرد برانگیخته شده و نه‌تنها علیه این مرد بلکه مخصوصاً علیه کشوری که وی به آن تعلق دارد و آرزو کرد، ‌ای کاش این کشور از روی کره زمین محو می‌شد. آقای کوینر از خود پرسید:
«چرا من در این لحظه ناسیونالیست شدم؟ برای این‌که با یک ناسیونالیست روبرو شدم. اما صرفاً به‌ همین دلیل هم که شده باید حماقت را ریشه‌کن کرد، چون هر چیزی را هم که با آن روبرو شود احمق می‌کند.»

آقای کوینر گفت، وطن‌دوستی هم مثل هر عشق دیگری مسئولیت سنگین و بار گرانی خود خواسته است و البته که بی‌اندازه هم برای سوژه عشق [آن چیزی که دوستش می‌داریم] دردسرساز. قضیه وطن‌دوستی که در حکم نفرت از وطن‌های دیگر ظاهر می‌شود، با این موضوع تفاوت اساسی دارد. این مسئله برای همه دردسرساز می‌شود.


...

در طول تاریخ هر گاه ملتی به بدبختی و فلاکت رسیده است احساسات ناسیونالیستی‌اش تقویت شده است. به جبران نداشته‌هایش به یاد گذشته‌ی پرشکوهش افتاده است و بدبختی‌های امروزش را به گردن این و آن انداخته است. به این‌که مثلا قبل از حمله‌ی فلان ما چه بودیم یا بعد از استعمار بهمان چنین شدیم...وضعیت ایران امروز متاسفانه شاید بسیار برای رشد این احساسات مساعد باشد. احساساتی که در وجود هر کسی هست اما تقویتش، ظهور تعصب‌وارش و شکل سیاسی‌گرفتنش بیشتر از همه به ضرر خودمان است...چند سال دیگر باید عقب بیوفتیم؟

1 نظرات:

nanaz گفت...

به نکته خوبی اشاره کردیوهر جا گیر می کنیم از گذشته با آب و تاب تعریف می کنیم ولی یکی نیست بگه از فضل پدر مرا چه حاصل؟ هیچی ...