سه‌شنبه ۲۲ مارس ۲۰۱۱

نتوانستن

روزی تو می‌آیی،

خاطرات جان می‌گیرند،

غبار خانه را می‌روبیم،

بوسه‌ها زنده می‌شوند، چراغ‌ها روشن.

کاش به همین ساده‌گی بود،

آمدن،

ماندن...

به سادگیِ بودن..

آن ‌وقت چشمان من به در خیره نمی‌ماند،

تن تو در حسرت آغوش من نمی‌پژمرد،

من در نگاه تو خلاصه می‌شدم،

تو گل‌ها را آب می‌دادی،

و همه‌ی کوچه‌ها شماره‌ی پنج نام می‌گرفت...

اما میان پنجره و دیدن همیشه فاصله‌ای هست...نیست؟

لعنت به ساعت‌هایی که کوک می‌شوند و زنگ نمی‌زنند،

لعنت به زنگ‌هایی که مرا به انتظار صدای تو نمی‌برند،

لعنت به صداهایی که مرا می‌ترسانند..

او نمی‌آید،
ما فرسوده می‌شویم،
گریزی نیست...

گسل‌های ذهنم به هم برخورد می‌کنند،

چیزی در عمق چند ساله‌گی خاطراتم تکان می‌خورد...

سونامی اشک ساحل چشم‌هایم را طی می‌کند،

لبخندم نابود می‌شود،

خوشی‌هایم ناپدید..

هیچ گروه امدادی در راه نیست،

کسی به نشانه‌ی هم دردی با قربانیان این حادثه – من و تو- سکوت نمی‌کند..

افسوس...خواستن، توانستن نبود، از آن‌جا که ما خواستیم و نتوانستیم.

صداها می‌گویند:

او نمی‌آید،
ما فرسوده می‌شویم،
ساعت عمر به یک بعدازظهر نزدیک می‌شود..

ناهار آماده نیست.

صدا می‌گویند:

تو نخواستی که نتوانستی...
او می‌آمد،
زمان متوقف می‌شد،
نفس‌ها به شماره می‌افتاد..
فاصله‌ها..فاصله‌ها...

می‌پرسی: مرا می‌خواهی؟

و من به ناتوانی دست‌هایی فکر می‌کنم که از مغز فرمان می‌برند نه از قلب..

اشک نریز،

اشک نریز این جاده در باران لغزنده است...

اشک که میریزی من لیز می‌خورم،

به ته دره‌ی دلبستگی‌ها سقوط می‌کنم...


بهار ۹۰ - برلین

2 نظرات:

آیدا گفت...

aali.. aali...
man gharn hast be ehteram ghorbanian hadese sokoot mikonam...

سپهر عاطفی گفت...

جواب آمد:


کاش دنياهايمان به هم برسد
کاش زمين تو هم مانند من گرد بود
يا شايد کاش زمين من هم صاف بود
شايد بايد به سفر بروم
کجا؟
نميدانم.
شايد جايي که دنيايش گرد نباشد.
شايد به سرزميني که در نهايت مرا به خرابه ي آغاز راه نرساند
شايد هم نروم
همين جا در خانه مينشينم و خرابه هايمان را مي سازم
قلعه ام را کامل ميکنم
و ديوارهايش را بالا ميبرم
و اتاقهايش را شماره ميگذارم
و منتظر مينشينم براي روزي که پيدا شوي
و خرابه مان را نشناسي
و قلعه بترساندت
آن روز
تا هزار روز
هر روز در يکي از اتاق هاي قلعه از نو با تو آشنا ميشوم
هر بار براي اولين بار
و هر بار عاشقت ميشوم


تنها آرزويم اين است که قبل مردن
هزار بار ببوسمت

«شاعر را نمیدانم...»