چهارشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۸۸ ه‍.ش.

ای کاش آدمی، وطنش را...

این که نمی نوشتم نه به خاطر خشک شدن چشمه ی الهامم بود، نه به گم شدن قلمم ربط داشت، این که نمی نوشتم نه به خاطر این بود که دردی برای تقریر کردن نیست یا حرفی نمانده است..

به خاطر این بود که گاهی کاغذ، طاقت رنج ها را ندارد، نمی توان آن ها را بی انتظار اشک نوشت.



نمی توانستم بگویم از وطن کوچیدم، همه چیز آن قدر سریع بود که باور نمی کردم...آخر مگر می شد؟ من کجا و هوای سنگین بی خاطره کجا؟



من به همان کاغذ خط خطی پر خاطره و خنجر عادت کرده بودم، صفحه ای نو نمی خواستم..نمی دانستم باد خزان چنان شدید است که صفحه ی دفتر سرنوشتم را بی اجازه از من ورق می زند.



با این همه عادت می کنیم، هر چند سیاه چاله های دلتنگی را گریزی نیست، هر چند دیگر نمی توان بی حس فقدان سرزمین کودکی را نگریست، هر چند نمی توانم نگویم: ای بی انصافان، شما آخرین امید مرا نا امید کردید...



آخرین روز کذایی در سرزمین مادری ام برف می بارید و هیچ کس ندانست که برف تکه های خودکشی یک ابر است.



من فرار کردم، بی خداحافظی از هم قطارانم و در هر قدم از رفتن، از خودم کاستم و بر آرزوی بازگشت افزودم...



این روزهایم با این شعر شفیعی کدکنی و صدای فرهاد پیوند خورده است:



در روزهای آخر اسفند در نیمروز روشن


وقتی بنفشه ها را


با برگ و ریشه و پیوند و خاك در جعبهه های


كوچك چوبین جای میدهند


جوی هزار زمزمه درد و انتظار


در سینه می خروشد و بر گونه ها روان


ای كاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها


میشد


با خود ببرد هر كجا كه خواست


در روشنائی باران، در آفتاب پاك


در روزهای آخر اسفند



وطنم جایی میان آن خداحافظی لعنتی و خیابان های خاکستری شهرم گم شده است...



عیدها، فکر خرید عید و ماهی قرمز، فکر بوسه های سال تحویل، با وجود هزاران کیلومتر فاصله از عزیزانم هنوز مثل کودکی پر شوق، هیجان زده ام می کند و مرا میان خاطرات روزهای نازیسته پرتاب می کند.



مادر، من هنوز همان کودک دلتنگم که بی دستان تو خوابم نمی برد، همان که کبوترانش را بی قفس می خواست و زندگی را بی باران توانش نبود..دلتنگم



قاضی تقدیر با من ستمی کرده است، ستمی از جنس نبودن ها و فاصله ها...


ستمی از جنس تبعید...



‏۷ نظر:

حسام گفت...

عالی بود رفیق

:X

samira گفت...

خیلی زیبا بود ،

...
در این زمانه عسرت،
به شاعران زمان برگ رخصتی دادند ،
که از معاشقه سرو و قمری و لاله ،سرود ها بسرایند ژرف تر از خواب
زلال تر از آب
.
.
.

تو خامشی که بخواند ؟
تو می روی که بماند
که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند ...

همیشه موفق باشی

fahimeh گفت...

azizam talkhie in neveshteat ra dar amaghe ghalbam mifahmam ama yek chiz ra faramoosh nakon va an inke to ba vojoode javani in rooz ha tajrobei ra az sar migozarni ke momken ast dah ha sal adam ha be donya biayand va bemirand ama tajrobeash nakonand.sepehre azizam tajrobehaye bozorg az ane adamhaye bozorg ast ya adamhaee ke estedade motefevet boodan va zistan ra darand.

ali گفت...

salam. man adame siasi nistam. azat kheili khosham ooamd. esmeto az sedaye amrika shenidm. man hamjensgara hastam. didam kheili khoshkeli. esmeto search kardam too net. ta safhato peyda kardam. be har hal movafagh bahsi. man ali 20 sale az khoozestan
arman_zeshtoo@yahoo.com
age pm dadi ya email zadi khodeto moarefi kon

babak gh گفت...

Amoo sepehr,bar migardi,Dobare eideo khandeo shomal,va shena dar daryaye azadi

elmira گفت...

ali bood man vaghean keif kardam nemidoonam chera ama vaghT khoondamesh dasht geryam migereft omid varam hamishe movafagh bashi
man hamishe be yadetam azizam

ناشناس گفت...

سلام آقا سپهر من حسن شير محمدي هستم دلمون واست تنگ شده زنگي شماره اي چيزي بده http://www.hasansh.blogsky.com/