دوشنبه ۲۶ دسامبر ۲۰۱۱

مقایسه


مقایسه کار خوبی نیست، نکنید
پارک شارلوتنبورگ را با پارک گل‌محمدی و ملت مقایسه نکنید..
زاینده‌رود را با راین مقایسه نکنید
کرویزبرگ را با جلفا،
کلیسای دوم را با مسجد جامع
ژاندارمرمارک را با میدان نقش‌جهان - یا امام، به راستی چه فرقی می‌کند؟ -
اصفهان را با برلین
و فارسی را با آلمانی مقایسه نکنید!

خنده را با گریه و گذشته را با حال و آینده مقایسه نکنید!
دوست را با برادر
و هر محبتی را با محبت مادرانه
روز‌های آخر اسفند را با روز‌های آخر دسامبر
و کریسمس را با نوروز مقایسه نکنید!

هر تلاشی برای شاد‌تر شدن، غمگین‌ترم می‌کند
مرا با قبل
مقایسه نکنید..

۲۶ دسامبر ۲۰۱۱ - برلین

شنبه ۱۹ نوامبر ۲۰۱۱

کاکل / شعر خوانی ۳






با تو
بی تو
همسفر سایه خویشم
و به سوی بی‌سوی تو می آیم
معلومی چون ریگ
مجهولی چون راز
معلوم دلی و مجهول ِ چشم
من رنگ پیراهن دخترم را به گلهای یاد تو سپرده ام
و كفشهای زنم را در راه تو از یاد برده ام
ای همه من
كاكل زرتشت
سایه بان مسیح
به سردترین ها
مرا به سردترین ها برسان...

حسین پناهی

یکشنبه ۲۳ اکتبر ۲۰۱۱

آوار

«وان» زلزه شد،
اولین روزهای تبعیدم
زیر آوار ماند...

دوشنبه ۱۰ اکتبر ۲۰۱۱

آسیب شناسی فیس‌بوک

رسانه‌های اجتماعی مثل فیس‌بوک دنیای امروز را کاملا متحول کرده‌اند. مشخصا فیس بوک زندگی خیلی از ما را عوض کرده است. فیس بوک فضای اینترنت را چنان تغییر داد که اینترنت، فضای ارتباطی را. اما هدف این متن روشن کردن نکات مثبت این نوع ارتباط که هیچ‌وقت پیش از این، به این شکل و در این حجم در ارتباطات بشر مورد استفاده قرار نگرفته نیست. هدف دست گذاشتن بر نکاتی‌ست که نویسنده شخصا با‌ آن روبه‌رو بوده و به تجربه‌ی شخصی رسیده است و طبیعتا برای همه قابل استناد نیست و قرار هم نیست چنین باشد زیرا بسته به حلقه‌ی دوستان، نوع ارتباط و وقتی که در فیس‌بوک می‌گذرانیم ممکن است تجربه‌ی متفاوتی داشته باشیم.

عامه پسند سازی
 چطور بیشتر لایک بگیرم؟ قرار نیست این سوال را از خود بپرسیم اما بدون شک ناخود‌آگاهمان همواره برای جواب دادن به این سوال در تلاش است. چه عکسی بزارم؟ به کدام خبر اهمیت بدهم؟ چه استاتوسی بگذارم که لایک‌های بیشتری داشته باشم؟ و طی این پروسه کم‌کم سلایقمان تغییر می‌کند. به سمتی می‌رویم که دوستانمان (فرند لیست‌مان) می‌خواهند. عکس‌هایی می‌گذاریم که می‌دانیم سلیقه‌ی آن‌هاست. کاری می‌کنیم که آن‌ها می‌خواهند. این تغییر هیچ‌وقت آن طوری اتفاق نمی‌افتد که از آن آگاه باشیم اما یک دفعه چشممان را که باز کنیم می‌بینیم شده‌ایم مخلوطی از همان چیزی که دیگران می‌خواهند. فیس‌بوک بیشتر از همیشه «عامه‌پسندمان» می‌کند. کمک می‌کند خودمان نباشیم. کلیشه‌هایمان را قوی‌تر می‌کند و خلاقیتمان را می‌خشکاند.

چطور خودم نباشم
دیوار فیس‌بوک‌ش را که ببینی پر است از خشم انقلابی و نقد سرمایه‌داری و هورا و زنده‌باد برای بهار عربی و جدیت و ... اما در زندگی واقعی‌ش شوخ طبع و بامزه و چندبعدی‌ست اتفاقا. تمام پست‌هایش مربوط به هنر و تئاتر و عکاسی‌ست اما زندگی عادی‌ش را فوتبال و ورزش پر کرده. روی دیوارش پر از گزارشات نقض حقوق بشر است اما به جز فیس‌بوک با کسی درباره‌ی آن صحبت نمی‌کند، اتفاقا خیلی هم از این بحث‌ها فراری‌ست.
البته این ویژگی تنها کار فیس‌بوک نیست. هر جا قرار به اشتراک گذاری باشد همین ماجرا برقرار است. خیلی از نویسنده‌های داستان‌های ناامید کننده اتفاقا شوخ‌طبع بوده‌اند و عاشق زندگی، بر عکس خیلی بازیگران فیلم‌های کمدی در زندگی عادی جدی و عبوسند. اما مشکل آن‌جایی آغاز می‌شود که فیس‌بوک تنها راه شناخت ما از آدم‌های اطراف‌مان می‌شود. سو‌تفاهم‌هایی که در ارتباط‌ها به وجود می‌آیند، خود به بحث جداگانه‌ای نیاز دارد.
هیچ کس در زندگی عادی و روزانه‌اش با همه‌ی گروه‌های ارتباطی‌ش با یک روش برخورد نمی‌کند. من با خانواده و فامیل، صمیمی‌ام با دوستهایم زبان بی‌پروایی دارم، در روابط کاری‌ام جدی‌ام، با غریبه‌ها محتاطم و ... اما در فیس بوک باید با همه‌ی این‌ها که در فرند لیستت جمع شده‌اند به یک زبان سخن بگویی. باید یک زبان رسمی داشته باشی و همه را با همان چوب برانی. شاید این یکی از دلایلی باشد که شناخت فیس‌بوکی از آدم‌ها با شناخت واقعی‌شان خیلی فرق داشته باشد.

بگو چکار می‌کنی
فیس‌بوک از ما می‌خواهد بگوییم با که کجا هستیم و چه کار میکنیم. چه فیلم‌هایی دوست داریم، نگاه سیاسی یا مذهبی‌مان چیست. البته اصراری در پر کردن آن‌ها نیست اما خیلی‌هایمان دوست داریم این‌ها را به همه بگوییم، شاید این یک ویژگی آدم است که دوست دارد حتما خودش را در گروهی طبقه‌بندی کند.

مثلا دوست‌داران سینما یا هر چیز دیگری. تا این‌جا مسئله‌ای نیست اما وقتی نگاه بکنیم، می‌بینیم هر روز خیلی از وقتی که در فیس‌بوک گذرانده‌ایم صرف دانستن اطلاعات به درد نخور یک روزه‌ای شده است که حتی به درد سرگرمی‌هم نمی‌خورند. مثلا چرا من باید بدانم که دوست دوران دبیرستانم که الآن در استرالیا زندگی می‌کند ناهار کباب‌ایرانی خورده است و خیلی هم راضی است؟ یا مثلا کسی که اصلا نمی‌شناسم امروز دلش گرفته است و دیشب اصلا نتوانسته بخوابد. درست، همه‌ی این‌ها را می‌شود مدیریت کرد اما مدیریت کردن این همه دوست،-که شاید فقط اسمشان دوست باشد- خود کار زمان‌بری‌ست که حوصله‌ی زیادی هم می‌‌خواهد.
توطئه؟
نه! هیچ توهم توطئه‌ای در کار نیست! هیچ‌کس فیس‌بوک را نساخته است تا ما از کشف‌های مهم‌مان بمانیم یا به مسائل مهم‌تر نپردازیم اما فکر می‌کنم این تکنولوژی که شیوه‌های جدید ارتباطی را به ارمغان می‌آورد را با آغوش باز پذیرفتن، مشکلاتی را حاصل می‌شود که پیش از این و به این گونه با آن سر و کار نداشته‌ایم.

پی‌نوشت: از گذاشتن کامنت‌هایی نظیر «اگه بده پس چرا خودت توش هستی؟!» و نظیر این، جدا خودداری کنید.

سه‌شنبه ۲۶ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

چشمان تو گل آفتاب گردانند / شعر خوانی ۲




ساعت پنجُ سیُ پنج دقیقه صبح :
پنجاه به پنجاه ،
نه خوبم نه بد !
چای که درست کردم ،
برایت ادامه نامه را خواهم نوشت ! آنای من !
... خب ؟ حالا تو خوابیده یی کودکانه وُ مظلوم !
تلوزیون بسکتبال نوین پخش می کند ،
بین شیکاگوبورس و فیلادلفیا !
از رقابت های جام ام . بی . ای آمریکا !
از آمریکا گلایه ای نمی شود داشت ،
آن ها حق وتو دارند ،
به همین خاطر جایگزینی مایکل جُردن
با لنگستون هیوز کار عجیبی نیست !
از فرانسه نومیدم که قرن نوزدهم و بیستم ،
مهد زایش مکاتب متعدد هنری ،
در شعرُ نقاشیُ رمانُ کل فرهنگ بود ،
ولی ناگهان قلم ها به دور انداخته شد
و آدامس جای آن را گرفت !
ژان پُل سار تر ،
ژاک پره ور ،
سیمون دوبوار ،
فلوبرُ ویکتور هوگو ...
قهرمانان ملی فرانسه که فخر دوران نیز بودند ،
به پیرسُ هانریُ زیدانُ پلاتینی تبدیل شدند !
به جای دست ها ،
پاها ارزش یافته وُ به سرعت هم پیش می روند ...
طرح این مسئله حساسُ جدی ،
به این صورت کمی عقده یی به نظر می رسد !
منظور این است که قافله سالاران معضلات فکری بشر ،
به این نتیجه رسیده اند که
به جای فکر کردن ، مست کنند !
به جای طرح مسایل فلسفی ،
خوب غذا بخورندُ خوب بدوندُ خوب بخندند...
به جای کافه های روشن فکریُ بحث ها وُ مجادله ها ،
به کاباره ها وُ دانسینگ های مبتذل پناه ببرند !
آیا این چنین است ...
که اگر این چنین باشد ... وحشتناک است !
فکر می کردیم ،
با وجود سازمان های معتبر یونسکو و یونیسف
وسازمانهای معتبر دیگر که به سازمان معتبرملل وابسته‌اند ،
دیده بانان تعادل در جهان خواهند بود !
کار به جایی رسیده است که ترک های ترکیه ،
حاضرند پول زندگی هزار ناظم حکمت را
برای خرید یک وزنه بردار به تربیت بدنی یشان تقدیم کنند ،
با حقوق ماهانه خدا تومن ...
تا از قافله بورس عقب نمانده باشند ،
در کسب امتیازهای ملی !
غرضی نیست !
مرضی نیست !
حسادت نمی کنم !
به خداوندی خدا منظورم ارزانی اندیشه است
و بی اعتباری فکر !
یعنی پاسپورتی که بدون آن ،
کلاغ ها هم به جمع خود راهمان نمی دهند !
گرایش به ورزش – به عنوان یک روش سالمُ سالم ساز
برای زدودن تنش ها از جان خسته وُ نومید –
شاید که عاقلانه ترین تصمیم باشد ...
پس از این مبحث می گذریم تا نامه ی دیگر
که در حدُ اندازه های این گرایشُ گزینه باشد !
شاید بیلیارد برای مردم سوییس که در اوج رفاه
بیشترین آمار خودکشی را دارند ،
بهتر از خواندن رمان سقوط آلبر کامو باشد !
دانشگاه هاروارد در برابر فیفا وُ فیلا کم آورده است !
سانترهای دیوید بکهام ،
از طرح بود و نبود شکسپیر قابل تأمل تر شده است !
ظاهرا هنوز سنی از عمر بشر نگذشته است !
هنوز در حال تجربه ییم !
هیجان آدم را می کُشد
و جویدن آدامس از سکته جلوگیری می کند !
فرار از فلسفه وُ اندیشه ،
خود فلسفه ی جدیدی ست که تازه راه افتاده است !
شاید ...
ساعت ششُ دوازده دقیقه است !
چشمانم تار می بینند !
برای خودم چای می ریزم ،
تا هوشُ هواسم را متوجه کلاغی کنم
که مارا در هییت انجیری خورده بود ...
چاییم را بخورم ...

آنِ من ! روزی که از چاپ مقاله ات حرف می زدی ،
انگشتان لاغرُ ضعیفت گوشه لباست را می فشرد
و نگاهت از سطح ناخدآگاه به بالا می رفت !
همین حالت را هم به وقت شعر خواندن خودم
و گوش دادن تو در تو دیده ام !
بیا یک روز یه قبرستان نیچه برویم
و روی مزار نیچه دو دسته گل بابونه بگذاریم
و بگوییم : ما از دیار زردشت می آییم !
پیامبری که خدایش هرگز نمی میرد !
بدتر از هیتلر بمبارانمان خواهد کرد ،
که آتش مردنی ست !
... چشمانم به زحمت کلمات را تشخیص می دهند !
به سرعت دارم در سیاه چال تکلف سقوط می کنم !
هر چه از نیچه و زردشت نوشته ام پس می گیرم
و به جایش سیگاری روشن می کنم !
تو به جای سیگار پسته بشکن ،
یا آب پرتقال بنوش تا سالم زندگی کنی !
بالشم بوی مرغ مُردار می دهد ،
بالش تو چطور ؟
جمله ی سفر به آلمان ُ رفتن یه قبرستان و
گُل بابونه وُ قبر نیچه وُ حرف های زردشت را خط بزن ...
برایم دعا کن !
چشمان تو گُل آفتاب گرداننند !
به هرکجا که نگاه کنی ،
خدا آنجاست !
هزارمین سیگارم را روشن می کنم ...
پس چرا سکته نمی کنم ؟
نمی دانم

سه‌شنبه ۷ ژوئن ۲۰۱۱

اشتباه بی‌بی‌سی فارسی و نقش رسانه‌ها

امروز بعد از بازی فینال فوتبال جام حذفی، به سایت بی‌بی‌سی سری زدم و در کمال تعجب دیدم به اشتباه خبر از شکست پرسپولیس در مقابل ملوان داده است. جالب این‌جا بود که این، یک اشتباه کوچک در تیتر خبر نبود و در خبر به تفصیل آمده بود:
در نیمه دوم با اینکه یکی از بازیکنان ملوان از بازی اخراج شد، پرسپولیس باز هم نتوانست بازی را مساوی کند و بازی با نتیجه یک بر صفر به سود ملوان پایان یافت.
در صورتی که بازیکن ملوان در نیمه‌ی اول اخراج شد و پرسپولیس این بازی را چهار بر دو برنده شد. این اشتباه به ظاهر کوچک وقتی بدانیم که بی‌بی‌سی فارسی اگر نگوییم حرفه‌ای ترین، یکی از حرفه‌ای ترین رسانه‌های فارسی زبان است، بسیار عجیب‌تر جلوه می‌کند. وقتی در این سطح، اشتباه فاحشی که مشخص نیست منبع آن کجاست رخ می‌دهد، چطور می‌توان به دیگر اخبار رسانه‌های حرفه‌ای و غیر حرفه‌ای اعتماد کرد؟

این خبر شاید تنها ۱۰ دقیقه روی سایت بی‌بی‌سی فارسی بود و بعد اصلاح شد و می‌شد از ده‌ها منبع دیگر صحت آن را تحقیق کرد اما اخبار اختصاصی رسانه‌ها کم نیستند، به آن‌ها چطور باید اعتماد کرد؟

قبول کنیم یا نکنیم رسانه‌ها نقش پررنگی در زنده‌گی امروز بشر ایفا می‌کنند. بدون رسانه‌هایی که اخبار را در سرتاسر دنیا مخابره می‌کنند، زنده‌گی سخت می‌شود. رسانه‌ها برای ما تعیین می‌کنند چه خبری مهم‌تر است و اتفاقات کجای دنیا را دنبال کنیم. گاهی با هیاهو در گوشه‌ای، حواس ما را از گوشه‌ای دیگر از دنیا پرت می‌کنند. آن‌ها به ما می‌گویند چه بخوریم، چه بپوشیم، برای داشتن کدام وسیله‌ی الکترونیکی احساس نیاز - معمولا کاذب- داشته باشیم. اشتباه گفتن نتیجه‌ی یک مسابقه‌ی فوتبال ظاهرا اهمیتی ندارد، اما من و خیلی‌های دیگر اگر بازی را ندیده بودم در صحت آن شک نمی‌کردم. قبول، این یک اشتباه غیر عامدانه بود و تصحیح شد اما باید از اشتباهات عامدانه ترسید.

برای مثال دو هفته‌ی گذشته اعلام شد که خیار‌های اسپانیایی منبع اصلی بیماری کشنده‌ی ای‌کولای هستند، مزرعه داران اسپانیایی در پی اعلام خبر هر هفته متحمل ۲۰۰ میلیون یورو زیان مالی شدند. این خبر اشتباه بود و حدس‌های دیگر در مورد منبع این باکتری هنوز هم مشخص نیست. اما ۴۰۰ میلیون یورو زیان مالی کشاورزان اسپانیایی نیز قابل تصحیح و بازگشت نیست. هر چند این میان احتمالا مقصر اصلی را باید دولت آلمان دانست اما بدون نقش تعیین کننده‌ی رسانه‌ها این خبر به سرعت در سراسر جهان نمی‌پیچید و کشاورزی اسپانیا را دچار چنین ضرر هنگفتی نمی‌کرد. می‌خواهم بگویم همیشه هم رسانه‌ها اشتباه نمی‌کنند اما گاهی می‌توان با آگاهی از سیستم حاکم بر آن‌ها و استفاده از نفوذ آن‌ها دنیا را دگرگون کرد.

پی‌نوشت: برای بزرگ شدن تصویر روی عکس کلیک کنید.